تبليغاتX
بچه های ایران
شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي

نقش تو را خواهد شست

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 10:6 |

تو در پس روزهاي ابري نهفته اي و من بي قرار بارشم اي ابرها در

 

 

 امتداد انتظارم با يكدگر بر خورد كنيد تو در پشت برهنگي اندام بيد

 

 

 نشسته اي و من بي تاب تنپوشي از سبزينه ها هستم اي بيدها عرياني تان

 

 

 را با شكوفه هاي استقامت من بپوشانيد تو دركنار كودكي غنچه آرميده

 

 

اي و من كهولت شاخه ها بسر مي برم اي لحظه هاي ناب ، غنچه هاي

 

 

 

 

گمگشته را در شاخسار خميده ام پيدا كنيد

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:42 |

هر موقعه خداوند تو را به لب پرتگاهي برد به او اعتماد كن ، زيرا كه يا

 

 

تو را از پشت مي گيرد ، يا به تو پرواز كردن مي آموزد

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 9:37 |

كاش وقتی زندگی فرصت دهد      گاهی از پروانه ها یادی كنیم   

 

   كاش بخشی از زمان خویش را    وقف قسمت كردن شادی كنیم  

   
 كاش وقتی آسمان بارانی است   از زلال چشم هایش تر شویم     

  

وقت پاییز از هجوم دست باد    كاش مثل پونه ها پرپر شویم  

 

كاش وقتی چشم هایی ابریند   به خود آییم و سپس كاری كنیم 

 
     از نگاه زرد گلدان هایمان      كاش با رغبت پرستاری كنیم


 كاش دلتنگ شقایق ها شویم   به نگاه سرخ شان عادت كنیم  

 
كاش شب، وقتی كه تنها میشویم
  با خدای یاس ها خلوت كنیم   

      
كاش گاهی در مسیر زندگی
  باری از دوش نگاهی كم كنیم 

  
 فاصله های میان خویش را    با خطوط دوستی مبهم كنیم


كاش با چشمانمان عهدی كنیم    وقتی از اینجا به دریا می رویم  

   
جای بازی با صدای موجها
  دردهای آبیش را بشونیم

    
كاش مثل آب، مثل چشمه سار
  گونه نیلوفری را تر كنیم  

            
ما همه روزی از اینجا می رویم
    كاش این پرواز را باور كنیم  

     
كاش با حرفی كه چندان سبز نیست
    قلبهای نقره ای را نشكنیم   

             
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه
    چشمهای خفته را رنگی زنیم 

       
كاش بین ساكنان شهر عشق
    ردپای خویش را پیدا كنیم    

      
كاش با الهام از وجدان خویش
   یك گره از كار دلها وا كنیم  

    
كاش رسم دوستی را ساده تر
    مهربان تر ، آسمانی تر كنیم   

   
كاش در نقاشی دیدارمان
    شوق ها را ارغوانی تر كنیم


كاش اشكی قلب مان را بشكند    با نگاه خسته ای ویران شویم 

    
كاش وقتی شاپرك ها تشنه اند
    ما به جای ابرها گریان شویم  

    

  كاش وقتی آرزویی می كنیم    از دل شفاف مان هم رد شود



  مرغ آمین هم از آنجا بگذرد    حرفهای قلبمان را بشنود

 

 

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:54 |

 

زي ذي نامه

 

الهي!به مردان درخانه ات

 

به ان زن ذليلان فرزانه ات

 

به انانكه در بچه داري تكند

 

يلان عوض كردن پوشكند

 

به انانكه با ذوق وشوق تمام

 

به مادرزن خود بگويند:مامان

 

به انانكه دامن رفو ميكنند

 

ز بعد رفويش اتو ميكنند

 

به ان قرمه سبزي پزان قدر

 

به ان مادران به ظاهر پدر

 

الهي!به اه دل زن ذليل

 

به ان اشك چشمان ممد سيبيل

 

كه ما را به اين عهد كن استوار

 

از اين زن ذليلي مكن بر كنار 

 

    

                            

 

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:49 |

 

!ASL PLS

 

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟              دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls

 

پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟                    دختر‌: تهران/نازنين/۲۲

 

پسر: اِ اِ اِ  چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

 

دختر: مرسي!شما مجردين؟                      پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟

 

دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟

 

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه   MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟

 

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

 

پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم. 

 

دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟

 

پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟

 

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟

 

پسر: خيابون دربند. شما چي؟

 

دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟

 

پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟

 

دختر: اسم فاميلي شما چيه؟

 

پسر: من؟ حسيني! چطور؟

 

دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي

 

 بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟

 

پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون

 

 بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........

 

دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!

 

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!

 

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي

 

پسر: باشه عمه ملوک! باي......

 

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:37 |
يعني ميشه اين عكس رو ديد ونظر نداد

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:30 |

... طرز تهيه زن ...

 براي تهيه اين عنصر كافي است مقداري اكسيد اسكناس

و نيترات پژو دويست و شش را در سولفات ويلا مخلوط كرده و دو

كاخ طلاي18 عيار به عنوان مهريه و كمي كلريد خواهش (همون التماس)

 به عنوان شيربها اضافه شود! پس از تركيب اين مواد ، گاز عشوه و

سولفور ناز متصاعد مي شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن

 در خانه رسوب مي كند! بعضي از دانشمندان و متفكران معتقدند

چنانچه مقداري از عصاره ء چرب زباني به عنوان

كاتاليزور استفاده شود ، نتيجه كار

بهتر خواهد بود !

 

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:32 |
سكوت

  دلا شب ها نمي نالي به زاري

  سر راحت به بالين مي گذاري

  تو صاحب درد بودي ناله سر كن

  خبر از درد بيدردي نداري

  بنال اي دل كه رنجت شادماني است

  بمير اي دل كه مرگت زندگاني است

  مياد آندم كه چنگ نغمه سازت

  ز دردي بر نيانگيزد نوايي

  مياد آندم كه عود تار و پودت

  نسوزد در هواي آشنايي

  دلي خواهم كه از او درد خيزد

  بسوزد عشق ورزد اشك ريزد

  به فريادي سكوت جانگزا را

  بهم زن در دل شب هاي و هو كن

  و گر ياري فريادت نمانده است

  چو مينا گريه پنهان در گلو كن

  صفاي خاطر دل ها ز درد است

  دل بي درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:28 |

رستنی ها کم نیست        

  من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست        

   من و تو کم گفتیم
مثل هذ
یان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست            

 من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست           

 من و تو کم چیدیم 
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست         

  من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبد باد با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم خواندیم            

   من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم                 

  من و تو کم چیدیم
وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم
من و تو کم بودیم           

    من تو در میدان ها اما
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جشن نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم که شده با هم باشیم    ( ؟ )

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:15 |
+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:13 |

 

 

 

 

 

 

 

 

به من آنكه بدي آموخت توبودي توبودي توبودي

منوآتيش زدوخودسوخت توبودي توبودي توبودي

آنكه باتيربه زهرآلوده عشق

دل وديدموبه هم دوخت توبودي

آنكه باشعبده بازي وبه نيرنگ

پرپروازمنوسوخت توبودي

آخراين قصه ماازخودماازابتداپيدابودنيرنگ بودرويابود

دشمن ماازخودماهرلحظه بين مابودازمابودبامابود

+ نوشته شده توسط محمدوحمیدرضا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:8 |